حکایاتی از احوال پیامبران هست که همه می دانند. مثلا این که موسی  از دریا گذشت و یا یونس در شکم ماهی زندانی شد و ... اما حکایات دیگری هم هست که به جزییات این وقایع می پردازد. این جزییات به درک کامل این ماجراها کمک می کنند.

مثلا درباره یونس. یونس چرا خوراک ماهی شد؟ یونس از قوم خود به تنگ آمده بود. آن قدر اذیت شده بود که دیگر دلش نمی خواست قومش توبه کنند. می ترسید خدا آن ها را ببخشد. دوست داشت خدا عدالتش را اجرا کند. برای همین ذهب مغاضبا و ظن ان لن نقدر علیه! جالب است که خدا عدالتش را نگه می دارد و آن را برای یونس اجرا می کند و خوراک ماهی اش می کند! اما خب بعد التیا و التی آزادش می فرمایند و درخت کدویی بر سرش می رویاند تا تن رنجورش در سایه ی آن  بیاساید. و بعد یکهو درخت کدو را هم خشک می فرمایند! یونس بالاخره زبانش به شکایت باز می شود که این چه وضعی است دیگر؟! و خدا بهش می گوید: توی برای این بوته کدو زحمتی نکشیده بودی و این طور دلخوری از ضایع شدنش. چطور توقع داری من از ضایع شدن خلقم باکم نباشد؟! هان؟!

یا درباره عبور موسی از دریا. وقتی موسی به سمت دریا حرکت کرد بنی اسراییل گفتند عاقل باش موسی! اگر داخل دریا بشویم صدردرصد می میریم اما اگر برگردیم و با لشکر فرعون مواجه شویم ممکن است زنده بمانیم.  موسی گفت به من فرمان داده شده به سمت دریا بروم و می روم و رفت. یک طوری رفت که آن گروه عقلا هم از پی اش رفتند.


 

_داشتم از حال و روز این روزهایم و تفاوتش با سال گذشته برای ... می گفتم برداشت گفت پارسال در چنین روزی تو کیک فنجونی پخته بودی و عکسش را گذاشته بودی توی تلگرام. بعد من الان باید به پیام هایی فکر کنم که این روزها برایش فوروارد می کنم. به تفاوت شان با کیک فنجونی.

_تا حالا از دیدن رفتار عادی کسی شگفت زده شده اید؟ این که یک نفر دارد زندگی اش را می کند و حواسش نیست اما مثل بولدوزر از روی خیلی چیزهای اطرافش عبور می کند. از روی چیزهای اشتباهی در شما که صد من موعظه هم نمی توانست خرابشان کند. ... یک همچه موجودی است. بی اغراق. بی سر و صدا. حتی بی  که نزدیکانش بفهمند او یک همچه خاصیتی هم دارد!

_به کلمات بی اعتنا شده ام. دور شده ام ازشان. می توانم بهتر بنویسم و نمی نویسم. مگر داستان یا متن خاصی باشد. شاید دوست ندارم با کلمات بازی کنم. شاید اصلا دوست ندارم بازی کنم. دوست دارم همه چیز همانطور که هست اتفاق بیافتد. زیبایی چیزی است که هست. تو نمی توانی آن را به وجود بیاوری. این به آن معنا نیست که نثرم ارتقا پیدا نخواهد کرد. اما این یک بازی و یک نمایش نخواهد بود. مثل بانویی که درونش زیبا و منظم و هماهنگ و آرام است. این آدم در پوشش و آرایش هم به سمت همان زیبایی حرکت خواهد کرد.

قبول که در این شیوه، پیشرفت به کندی اتفاق خواهد افتاد اما خب وقتی اتقاق بیافتد دیگر می توانی مطمئن باشی که اتفاق افتاده است و با نمایش طرف نیستی!

و قبول که که در این روش تو باید نگاه های معنادار و کنایه های نوک تیز دیگرانی را که رسالتشان قضاوت کردن درباره ی دیگران است را تحمل کنی.

البته شاید به زودی فهمیدم که دارم اشتباه می کنم. به زودی تکلیفم را مشخص خواهم کرد!

_حتی اگر دیگر نخواهم این وبلاگ را ادامه بدهم دوست نداشتم پست قبلی پست آخرم باشد.