خداوند به موسی علیه السلام فرمود: می دانی چرا تو را به پیامبری برگزیدم؟ چون در روزگاری که چوپان بودی روزی بره ای بازیگوش از گله ات جدا شد و رفت. تو مسیر بسیار طولانی را به دنبال او دویدی تا او را بگیری و به گله برگردانی. من به خاطر همان شفقت تو را به پیامبری برگزیدم.


 _این روایت نقل به مضمون است. نمی دانم آن را کجا خوانده ام و چقدر معتبر است. اما دلم می گوید این از روایاتی است که خودش داد می زند معتبر است و به قول بنده خدایی هرکس بگوید این نامعتبر است معلوم می شود که خودش نامعتبر است!

_فکر می کنم آن چیزی که به مومن جرات زندگی، انتخاب و حرکت می دهد همین احساس است که اگر زمانی نادانسته از راه دور شود یکی هست که مسیر بسیار طولانی را به دنبال او بدود تا او را برگرداند. «ان الله یحول بین المرء و قلبه» می دانم. جای تامل و کنکاش بسیار دارد.

_سطح مطالب من با گذشته فرقی نکرده. همان شخصیات جسته گریخته ای که دیر به دیر و با سرعت تایپ می شوند. پس باید گفت وقت و لطف دوستان گشاده گشته که این طور بازدیدهای وبلاگ زیاد شده. هر چه هست خوب است انشاءالله. مثل روز روشن است که وقت زیادی روی وبلاگ نمی گذارم. این مساله از سر و روی وبلاگم می ریزد. اما می خواهم بگویم با این وجود اصرار دارم مطالب بی محتوا یا احساسات شخصی صرف که سودی برای خواننده ام ندارد نگذارم و در همین حد از قوانین وبلاگ نویسی تخطی نکنم. هیچ وقت وبلاگ نویس حرفه ای نبوده ام و جز به چند وبلاگ محدود سر نمی زنم و فقط در بعضی شان کامنت می گذارم.(اکثر آن ها که با نوشته هاشان ارتباط برقرار می کردم دیگر نمی نویسند) این از سر غرور نیست. نمی خواهم بیش از یک اندازه ای که مشخص کرده ام وارد این مقوله شوم. اساسا بنای ورود به فضای مجازی را ندارم. نه از سر ترس بلکه از سر ناچاری و درگیر شدن با اولویت های دیگری که هستند. راستش وقتی برخی از دوستانم را می بینم که یکهو از همه جا سر در آورده اند و در همه جا با عرض معذرت مزارع تنکی به بار آورده اند دلم می گیرد و احساس می کنم آن چه هدر رفته از کیسه ی من هم بوده که با آن ها هم صنف هستم و همگی عنوان طلبه را به دوش می کشیم و هر گلی بزنیم به سر هم زده ایم. خلاصه این وبلاگ، من نیست. غیر من هم نیست. بخشی از من است. پس طبعا دوستش دارم و به خوانندگانش احترام می گذارم و سعی می کنم این احترام را در تمامی مطالبم به آن ها ادا کنم.