صدای افتادن ماهی در آب
در محضر آدمی که برای ایمانش رنج کشیده است می نشینی و احساس می کنی در یکی از حجره های نواب نشسته ای؛ در سالهایی دور؛ آن قدر که طرف را در منش «طلبه» می یابی؛ ولو حاصل رنج هایش را نپسندی.
دوست نداری آینده ات شبیه الان او بشود. دوست داری آینده ات شبیه گذشته ات باشد. شبیه آن روزهای خوب و صمیمی. آن روز که دیر رسیدی و دیدی استاد دارد از بچه ها تست می گیرد و حس کردی همه ی عالم چقدر خوشحال اند و... گفت:«چرا استاد یکدفعه این قدر خندان شدند؟!» فهمیدی قبلش به استاد گفته بودند که فلانی می خواهد کلام بخواند. فکر کردی استاد صدای افتادن تو را در آب شنیده است؛ که از اشتیاقت بی خبر نبود.
خوشحال بودی که از فقه رسمی انصراف می دهی و می خواهی کلام غیر رسمی بخوانی. هیچ به نفع و ضررش فکر نکردی. ماهی در خیریت دریا شک ندارد. رودخانه یعنی فراق. بعد، هیچ وقت به آن روزها پوزخند نزدی. حتی وقتی راه هی سخت تر شد.
مصیر اسمی است که خدا روی زندگی ما گذاشته؛ یعنی بازگشت به همراه تحول.