زندگی ما

_در این چندماه، چند نفر از آشنایان، با فاصله ای نه چندان زیاد از دنیا رفتند. بعضی با مرگ هایی دلخراش. برای هر دو طرف ماجرا؛ آن که رفته و آن که مانده. آن چه برای من باقی مانده (که دور بودم از ماجرا) دلتنگی است و جای پس گردنی ِروزگار. بیدار شده ام؟
_قبرهای ردیف بعدی هنوز با خاک پوشانده نشده بودند. درز سنگ های لحد باز بود. بوی تعفن از آن ها بیرون می زد. ولی حتی آن بو هم نمی توانست آدم را به این باور برساند که یک روز خواهد مرد. فهم این که یک روز خواهیم مرد ساده است و سخت یاب. انگار که نیاز به شهود دارد. برای همین زرلکی چندین صفحه نوشته تا آن چندثانیه را توصیف کند.
_از مرگ می پرسم و می بینم شناختنش متوقف است بر شناخت زندگی.
_روزگاری نفهمیدن هایم راهی ِ حرمم می کرد. دلم را می شکست. روزگاری بود برای خودش. امروز اما جان سخت شده ام. این ظرفیت را دوست دارم و ندارم. ظرفیت هم ظرفیت می خواهد.
_ زندگی پای را ناقص دیدم. ... آمد و خب! طبیعی است که ما دوتا نمی توانیم حرف نزنیم و مثل دو تا آدم فرهیخته فیلم ببینیم. اما چیزی که حدس می زنم این است که این فیلم، دین را به تجربه ی دینی صرف تقلیل داده باشد و دست آخر به یک تکثرگرایی شیک رسیده باشد. امیدوارم این طور نباشد.
_یک باور خرافی من: هیچ بچه ای از پدرش بهتر نمی شود. این باور وقتی موجه جلوه می کند که پدر آدم خیلی خوب باشند؛ خیلی.
_این پست اصلا مطلب دیگری بود. شد این. چه می شود کرد؟ در وبلاگ چیز زیادی نمی شود گفت. برخلاف داستان. داستان نوشتن برای من یک شیوه ی اندیشیدن است. و مدتی است وسط یک داستان متوقف شده ام.
_بعدازظهرها نهایه الحکمه می خوانم. دست به دهان ِ پل استر هم کنار دستم است. ذهنم خسته تر از پست نوشتن برای وبلاگ است. کلماتم را گم کرده ام. آهنگ جملات را هم.
مصیر اسمی است که خدا روی زندگی ما گذاشته؛ یعنی بازگشت به همراه تحول.