جلد اول المیزان
بابابزرگ حرف زدن با من را دوست دارد. می تواند برای لحظاتی اقتصاد، سیاست و بیماری اش را فراموش کند_ موضوعاتی که مجبور است با مردها درباره شان حرف بزند_ وبشود آن چیزی که دوست دارد و هست: کتابخواری حرفه ای. از اوضاع حوزه و درس هایم شروع کند و بعد، بین حرف هایمان به یک خوراک خوب برای بحثی طولانی برسد: یک گیر علمی. متواضعانه از من بپرسد:«مگر آن فرقه چه می گویند؟» برایش توضیح می دهم و می بینم که اطلاعاتش از حواشی بحث خوب است. از اوضاع نابسامان اعتقادی می گویم و از بی اعتنایی مسئولین به علم کلام. یاد دوستان هندی و پاکستانی و دانمارکی و آلمانی و... اش می افتد و کل کل اعتقادی اش با آن ها. این بار نامه های جدیدی را برایم رو می کند. مکاتبه با دو سنی پاکستانی و هندی. یکی قاضی و دیگری دکترای ادبیات فارسی. با اشتیاق نامه هایشان را برایم ترجمه می کند. ناباورانه می بینم که از حرف هایش استقبال کرده اند. خبری از تعصبی که احتمالش را می دادم نیست. نشریه ای پاکستانی را نشانم می دهد که مطلبی را ازش چاپ کرده اند.
توی اتاق خودش نشسته ایم. همان جایی که بعد ظهرهای تابستان های کودکی ام همان عصرهای ساکتی که به خیالم ابدی بودند می نشستم و بی نوایان می خواندم فونتامارا، کویر و چیزهای دیگر. دو ساعت از حرف زدنمان می گذرد و من هی ساکت تر و ساکت تر می شوم. بابا که از راه می رسد منتظرم او بحثی را شروع کند تا من بروم. آخرین جمله ام، همه ی واکنشم به آن همه انرژی متراکم فقط این است:«خوب است که این همه حوصله دارید.» بلند که می شوم اجازه می گیرم جلد اول المیزانش را بردارم. خلاصه ی المیزان و نمونه را گذاشته روی میزش. می گوید:«این را ببر خب.» می گویم:«خود المیزان غنی تر است.» بابا اعتراض می کند که اصلا وقت خواندنش را دارم؟! بابابزرگ می گوید:«از قفسه اتاق کناری بردار.» از اتاق که بیرون می روم آرزو می کنم زمان برایم کش بیاید. احساس بی حاصلی دلم را می خراشد.
پ ن: لطفا برای سلامتی شان دعا کنید.
مصیر اسمی است که خدا روی زندگی ما گذاشته؛ یعنی بازگشت به همراه تحول.