پنجمین روز آفرینش اثر محمود فرشچیان

امروز خسته و پاکشان به خانه باباجی* رفتم. اقل کم باید دوساعت پای حرف های پیرزن و پیرمرد بنشینم و بعد یک طوری از وسط حرف هایشان بلند شوم مشغول شوم به جمع و جور کردن دور و ور. چای زورکی مادرجون را خوردم. گزارش کار امروزش را گرفتم. لباس های کاموای سنگین را شسته. به ما هم می شود گفت نوه؟ بابا بزرگ طبق معمول از اوضاع درس و بحث پرسید. بعد گفت خیلی از این کتاب ها به دردت می خورند؛ اصول کافی، تحف العقول، تفسیر المیزان، نمونه. فقط من می دانم معنای این که یک کتابخوار دارد کتاب هایش را به دیگری می بخشد چیست؛ که چرا دیگر برگشتن آن ها به دستش مهم نیست؛ معنای غم انگیزش را. خودم را به نفهمی، به نفهمیدن آن چیز تلخ پشت این هدایا می زنم. می گویم که همه ی کتاب های شما خوب و مرجع اند! غافل از این که این جمله کار را خراب تر می کند. که یعنی همه شان را می خواهی؟! این بار بابابزرگ خودش را به نفهمیدن می زند. که شاید نگران است پاره های تنش را خوب مواظبت نکنم. که دیده بود در بچگی صفحه اول کتابم نوشته بودم این کتاب متعلق به هیچ کس نیست حتی شما. پس آن را پس از خواندن به دیگری بدهید! شاید یک جور اعتراض به جمله ای که باباجی پشت همه کتاب هایش نوشته: این کتاب متعلق به ... است. لطفا پس از مطالعه مسترد فرمایید. مناسفانه یا خوشبختانه هنوز در نوع کتاب هایی که ما می خوانیم وسواس دارد. بله. این جا نمی شود گفت که باباجی خب آن درس های اسلام شناسی را هم بدهید. یا این که من با آن کویر کاهی کلی خاطره دارم یا ... . می گوید که فقط باید یک جای مناسب برایشان در نظر بگیری. بعد یکهو یاد یک چیز جالب می افتد. تفسیر شریف لاهیجی چاپ1340. جلد یک اش را نگاه می کند تا نشان دهد در تفسیر وَلاَ تُلْقُواْ بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ چه روایتی را آورده. آورده که این آیه می فرماید هرکس با جائر زمانش درگیر شد و کشته شد خونش گردن خودش. خوشمزه این که در مقدمه کتاب آمده که این کتاب با حمایت و عنایت ش ا هن* ش ا ه فرهنگ دوست مملکت به زیور طبع آراسته گردیده و باز جالب این که در تجدید چاپ های بعد از انقلاب این مقدمه را حذف نکرده اند. انگار که همچنان دارد با عنایت آن مرحوم به زیور طبع آراسته می گردد. بگردد. قصه ما که این نیست. قصه ما قصه بابابزرگی است که داشت پاره های تن اش را به نوه سربه هوایش می بخشید و نوهه خودش را به نفهمی زده بود. اما این قصه هم مثل خیلی از قصه های جدی این روزها به حاشیه می رود تا من بتوانم بلند شوم سراغ جاروسیخی را از مادرجون بگیرم برای حیاط و بعد هم صدای غیژغیژ جاروبرقی را در بیاورم برای اتاق ها و دالان تا اثری از آن قصه ها باقی نگذارم. که شب های زمستان بلند است و قصه های خوش می طلبد.

*ما به بابابزرگ مان می گوییم باباجی.