والی الله المصیر
فکر ها علیل، ذکرها عبث
اوج ها به قدر سقف یک قفس
پای ما مسافر است
جاده ها ولی
به مقصدی حقیر ختم می شوند
ما کلاف پیچ پیچ کوچه ها
شما؛
در زلال مغز آسمان رها
فکر می کنید حجم این قفس ملولمان نمی کند؟
چرا، ولی چه فایده؟
آسمان قبولمان نمیکند
حال ما دچار عادت زمانه ایم
شانه می کنیم! سرمه می کشیم! عشوه می کنیم!
مرد های بعد از قطعنامه ایم !
آرش شفاعی
آب مفت، نفس مفت، ديگر چه باقی ميماند؟ خوراک و لباس و يک جايی که بخوابد و زير سقفی باشد که آفتاب و باران نخورد. کفاف انسان اينهاست.
از زمان آدم که به دنيا آمد تا الان کفاف انسانها همين بوده است. اين همه که بشر ترقی کرده است ،نتوانسته است کفاف را کم يا زياد کند. البته آمال و آرزو خيلی چيزها را اضافه کرده است، منتهی ريشه ی آن هم درآمد.الان هنر دارد ريشه شغل بشر را در می آورد. ان شاءالله اگر هنرها را مصرف کنند شغلشان تمام ميشود.الان همه باهنر شده اند. آخر هنر اين است که مضطر می شوی و خودت را يک چرخ ميدهی. رقص هم يک هنر است، بلکه بالاترين هنرهاست.همه ، هنرهايشان را زمين ميگذارند و کسی را که می رقصد نگاه ميکنند. اگر شک داری شما بافنده بياوريد و من رقاص می آورم ببينم می بافيد يا می رقصيد؟ همه بافندگيتان يادتان ميرود و اورا نگاه ميکنيد. زيرا اين هنر، بالای سر هنرهاست و بالاترين هنرها رقص است.
آمد مسئله پرسيد که اگر دستم را اينجور کنم چطور است؟ گفت بد نيست. گفتم اين دستم را چطور؟ گفتند بد نيست. کارهای ديگر را گفت، گفت ايرادی ندارد. گفت حالا اگر همه اش را باهم بکنم چطور؟ گفت مرده شور ترکيبت را ببرد. يعنی اين ترکيبی که درست کردی خراب کرد.
حاج اسماعیل دولابی
بسم الله الرحمن الرحیم
نقد داستان "شرق بنفشه" اثر شهریار مندنی پور
19/8/90
حاضران: خانم ها عظیمی، فدائیان، انوری، جعفری، صادق زاده، صفری و سیدی
صفری: شرق بنفشه اوج داستان نویسی مندنی پور است. از مومیا و آبی ماورای بحار نثر خاصی پیدا می کند و در شرق به کمال می رسد. هم موضوع خاص بود و هم نوع روایت. نکته جالب داستان مارها بود که در انتها فهمیدم می تواند نماد عشق باشد که در هم خوش خط وخال است و هم کشنده. عده ای گفته اند نثرش را باید رونویسی کرد.
انوری: جملات سنگینی داشت. نوع روایت داستان جالب بود. نوع ابراز عشقی که در آن بود درداستان های امروز دیده نمی شود. پایان جالبی داشت با آوردن مارها. راوی حضورش نامحسوس بود. از طریق کتابها از ماجرای آن ها سردر می اورد. اول فکر کردم دانای کل است.
سیدی: راوی حافظ بود. بعضی جمله ها و بعضی برداشت هایی که از حوادث داشت جالب بود. تکه ای که می رود روی سایه دست می کشد عمق احساسش رانشان می داد که چطور برای خاک قدم او ارزش قائل است. جایی که درباره حجاب ارغوان و خوابی که دیده بود می گفت بسیار زیبا بود. تا آخر همراه داستان بودم.
عظیمی: قدرت داستان درزبان و عمق محتوای آن است. پس زمینه ای که برای داستان انتخاب کرده(حافظیه و کتابخانه ای با معماری قدیمی) به تداعی مضمونی سنتی و شرقی با درون مایه ی عشقی بی سرانجام کمک کرده. درون مایه ای که در ادبیات کهن ما سابقه ای طولانی دارد.تعادل پرداختن به شخصیت و حادثه را حفظ کرده و ما در عین درگیر شدن با شخصیت ها از تعلیق حوادث هم لذت می بریم. زبان حافظ به تددریج در ذهن می نشیند و خوانش آن آسان می شود و کم کم خود زبان یک عامل لذت بردن از متن می شود. تناسب زبان با شخصیت و حضور یک شخصیت تاریخی در داستانی امروزی بر جذابیت داستان افزوده.کابوس ذبیح به خوبی ترس او را از محیط اطرافش القا می کند.
نقد داستان "روبان سیاه" اثر خانم صادق زاده
صفری: با توجه به کار اول بودن خوب بود. کلمه متکا در داستان جا نیفتاده. خیلی شتابزده نوشته شده. بیان گر یک حس بود. یک صفحه دیگر جای پرداخت داشت. داستان یک دختر بود که به یک لبخند مادرانه احتیاج داتش و آن را یافت. هر روز عهدش را تکرار می کرد یعنی مشکلات باعث نمی شود از هدفم باز بمانم. حسش را گرفتم.
نورانی: خیلی سرعت داشت. انگار می خواست حرف اخر را فقط بزند. 3-4خط آخر بهتر پرداخت شده. در قسمت اول می گویید سرش توی بالش است و بعد بدون این که سرش را دربیاورد نور لای کرکره را می بیند. زن بالای سرش ایستاده بودو... احساس می شود مدت طولانی ان جا بوده. لبخند بزرگ و ابدی تناسبی با اتفاق کوچکی که برایش افتاده ندارد. احساس ترسش برای چه بود که بعد رفت.
جعفری: بیان خوبی داشت. حادثه نداشت و به تبع تعلیق هم نداشت. تصویرسازی ها مشکل داشت. کومال کورمال در تاریکی راه می روند اما آنقدر روشن بوده که ظرف ها را ببیند.
انوری: روان بود. خوب پرداخت نشده. حسی را می خواست نشان بدهد که با رفتن به آشپزخانه ان را بالکل به هم زده. پرسش ها و یک خلاءبزرگ به داستان نمی خورد چون پیش زمینه و پس زمینه کافی ندارد. به خصوص که دارید آن تکه از دعا را بزرگ می کنید و این با پرسش های بزرگ جور درنمی آید. نگفتید ظرف ها را چه کسی شست.
سیدی: نسبت به نوشته قبلی بهتر بود. مدت زمان زیادی را در حجم کمی آورده اید. و این به داستان شتابزدگی داده. تنهایی دختر را جا انداخته بودید. توقع نداشتم با حالی که توصیف کرده اید صبح به مدرسه برود.
فدائیان: اتفاق مهمتری باید می افتاد تا داغش را فراموش کند.
عظیمی: نثر داستان و بعضی تعبیرها خوب بود. پاراگراف اول خوب شروع شده بود ولی همه چیز شب مرا می ترساند به ان نمی خورد. این که از عمق حسی که درگیر آن هست در می آید و می رود سراغ نیمرو پختن توی ذوق می زند و حس قبلی را خراب می کند. چرا زن بهش لبخند می زند. علامت های تعجب بی جا که انگار به خواننده دستور می دهد تعجب کن. منطق داستان ضعیف است. با یک جمله از دعا و لبخند زن غریبه ای پرسشها ی بزرگش جواب گرفت و خلائش هم پر شد. تفاوت دو حال را با اوضاع آشپزخانه نشان دادید و این جالب بود.
"گاهی خودت را کور و کر و احمق جلوه بده تا آدم ها ذاتشان را نشانت دهند."
شکارچی شنبه_ پرویز شیخ طادی
بسم الله الرحمن الرحیم
نقد داستان«تالارها»اثر غزاله علیزاده
12/8/90
حاضران:خانم ها سیدی، مزروعی، نورانی، عسکری نیا، جعفری، انوری، عظیمی و فدائیان
برنامه های جنبی:کنفرانس با موضوع زندگی و آثار غزاله علیزاده
نوشتن سیال ذهن
سیدی: سرو تهش نامعلوم بود. از بعضی توصیف ها و چینش کلمات خوشم آمد.
جعفری:زیبا بود. تا آخرش را یکنفس خواندم. توصیف هایی که وسط دیالوگ ها آورده بود خوب بود. با این که پرویز را معرفی کرده بود چند جا از او به عنوان مرد یاد کرده بود. از همان چیزی که می ترسید گرفتارش شده بود این که تنها بماند و پسرش هم او را نشناسد. این که عاقبت خودکشی کرد معلوم نشد. فصل بندی ها نمی خورد به داستان. بعضی فصل ها چیز خاصی نمی خواست بگوید. نثر خوبی داشت.
نورانی: خوشم امد. همه شخصیت ها از دید شخصیت اول معرفی می شدند. شخصیت ها را با رفتارشان معرفی می کرد.درباره شان حرف نمی زد.گذر زمان و تفاوت دو زمان را خوب آورده بود. از اول با حس تک تک شخصیت ها همراه بودم. اولش حس کردم پرویز دید انتقادی دارد اما بعد دیدم خیلی از محیطش متفاوت نیست. اگرچه در آخر خیلی جدامانده بود و مثل افسانه شده بود. با انقلاب جامعه را دچار زوال می دید. در انتها کلا غریبه شده بود.
مزروعی: با این که منتقد بود اما بعدا حتی جرات شعار دادن در خلوت خودش را هم نداشت. یک افسردگی را نشان می داد. صحنه موزیک نشان می داد که هنوز پیر نشده است اما تفکرش است که قدیمی شده. دختر گهواره را تکان میداد و دختر نماد سرزمین است. صحنه اخر و تکه ی شهر آزاد شد و واکنش پرویز در صدد القای این نکته بود که نه آزادی اتفاق نیافتاده است.
فدائیان: تصویر شایسته ای از زن ارائه نکرده است. همین طور از مرد که با وجود پیری چنان رفتاری در قبال دختر داشت.
انوری: به نظر من هم دید منفی به انقلاب داشت. از انگیزه های واقعی مردم صحبتی نمی کرد اما باقالی خوردن پرویز در ماجرای لانه جاسوسی را خوب تصویر کرده بود! از مسائل مهمتر حرف نزده بود.
عظیمی: داستان پرده هایی از زندگی یک روشنفکر رانشان میدهد. نگاه داستان به شدت منتقدانه و حتی به قول منتقدی ریشخند آمیز است. بیانگر نوعی زوال بود. صداقت موجود در داستان خواننده را جذب می کرد. یاد این جمله ی شهید آوینی افتادم که تظاهر به دانایی هیچ وقت جای دانایی را نمی گیرد. چیزی که در پرویز وجه شاخص بود تظاهر به دانایی بود مثلا وقتی تد هیوز را نقد می کرد بی آن که شعری ازش خوانده باشد و یا درباره آن نقاش نظر می داد و دختر که اورا خوب می شناخت خلاف او نظر می داد. چیزی که در پرویز تصویر شده بود مخالفت با انقلاب نبود بلکه بیگانگی از جریان مردم بود. اگر مخالف بود چطور در جریان تسخیر لانه حضور داشت؟ منتهی در حال خوردن باقالی. نکته جالب توجه سرنوشت افسانه است که برای کامل شدن خوشبختی اش سراغ پرویز می آید و بعد از شروع زندگی با او تبدیل به یک بیمار روانی میشود میتواند نشانه ی مردمی باشد که برای بهتر شدن اوضاعشان به این افراد دل بسته اند.
نقد داستان«تبرک» اثر خانم حبیبه جعفری
سیدی: تازه آخر داستان فهمیدم که با پدر و مادرش قهر بوده. بهتر می توانستید رویش کار کنید. از کلمه بود خیلی استفاده کرده بودید. خیلی جاها بریده بریده بود. اگر تکه آخر را اول می آوردید و بعد ادامه می داید بهتر بود. از داستان قبلی تان بیشتر خوشم امد. تصویرهای زیبایی داشت.
عسکری نیا: فکر بزرگی در سرش بوده اما از این شاخه به آن شاخه پریده. چرا رفت؟ چرا برگشت؟ موضوع پدرش چه بود. تصویر های خوبی داشت.
نورانی: تصویرها را تندتند عوض کرده است. اگر به هم وصل می شد شاید به فهم کمک می کرد.
انوری: بار اول نفهمیدم. قطع زیاد داشت. در حین داستان همراه داستان نبودم و در آخر به ماجرا پی بردم.
مزروعی: دفعه اول متوجه نشدم. دوباره خواندم. افطاری حرم فقط برای مشهدی هاست ان هم نه همه شان. همه تصور روشنی از آن ندارند. یعنی دختر فرار ارزشمندی داشته که امام بهش عنایت کردند؟ حس آمیزی کاف ندارد. منطق داستان ضعیف است. داستان حس دختر که فرار کرده را ندارد.
عظیمی: اصراری که بر بیان تصویری دارید بسیار خوب است. این که جسارت استفاده از فرم جدیدی را هم داشته اید قابل تحسین است. دو صحنه که به موازات هم بیان شده اند و هردو برهم تاثیر گذارند. اما شتابزدگی در نگارش داستان به چشم می خورد. سعی کنید به منطق داستان هم مثل سایر عناصر بها بدهبد. می توانید طرح داستان را قبل یا بعد داستان بنویسید و درباره منطق آن قضاوت کنید. بعضی جملات علاوه بر تصویری بودن لایه دار هم بودند. دائما به قدم های مردم خیره می شد چون بلاتکلیف بود و نمی دانست کجا برود.
بسم الله الرحمن الرحیم
نقد داستان «وزنه»
با حضور سرکار خانم حسینی
5/8/90
حاضران: خانم ها توسلی، سیدی، عسکری نیا، جعفری، رستمی، نورانی، مزروعی، عظیمی، فدائیان و صدیقی.
برنامه ی جنبی: نوشتن سیال ذهن.
صدیقی: لذت بردم. داستان زیبایی بود. مادر را به خوبی توصیف کرده بود. شخصیت پردازی خوبی داشت. مفهوم مادر جهانی است اینجا.
فدائیان: فقط از تعبیر وزنه در آن خوشم آمد.
مزروعی: تا صحنه ی تلفن خیلی خسته کننده بود. زیبا بود اما طولانی. در قسمت هایی اعتقادات ما را زیر سوال برده بود و در انتها پاسخی نداده بود.
عظیمی: انتخاب راوی دوم شخص حضور مادر را ملموس ترکرده و هم لحن را صمیمی تر. استعاره به راوی در بیان مقصود خیلی کمک کرده. یک نوع بیان معقول در قالب محسوس. آشنایی زدایی فضای بکری به داستان داستان داده و آن را از افتادن در دام کلیشه نجات داده. سعی کرده داستان را با پایان خوش تمام کند اما این اتفاق خیلی سریع و بدون زمینه چینی رخ داده.
رستمی: خیلی قوی ارتباط برقرار می کرد. می توانست مختصرتر باشد مخصوصا در قسمت اول. اما در قسمت دوم، متناسب با حادثه، پریشان گویی لازم بود. خیلی خوب سرنوشت دورگه ها را نشان میداد. این که از نظر اعتقادی هم انسان مرددی بود می توانست ناشی از دورگه بودنش باشد.
جعفری: کمی مشکل آمد به نظرم. فقط این که احساسات درونی اش رابا جامعه ارتباط داده بود و هین که سیالیت داشت جالب بود.
عسکری نیا: شروع زیبا و جالبی داشت. ترجمه ای خوبی داشت. بعضی جملات خیلی آموزنده و زیبا بود و خوب در داستان جا گرفته بود. تصاویر خوبی از عشق مارد به بچه هایش و به زندگی نشان می داد. خواننده را در انتها سوگوار می کند. طولانی بودن به این خاطر بود که انسان سوگوار دوست دارد پرحرفی کند.
خانم حسینی:چون دیر به دستم رسید یک دور خواندمش و چیزی که از آن به یادم مانده این تصویر است که می گوید تصور می کم توی گهواره خوابیده ای... .حرف های زیبایی داشت اما همه اش حرف بود نه تصویر. سیالیت دو نوع است: این که از کلمه ای به کلمه ی دیگری منتقل شوید یا از حادثه ای به حادثه ای دیگر. نوع دوم ان داستانی است. بعضی حکم های کلی که دارد مناسب داستان نیست. با مقاله ی مفصلی درباره استعاره به داستان لطمه زده. صرف درددل کردن به داستان لطمه نمی زند بلکه نوع بیان مهم است. هرچه در داستان حرف بزنید آن را از داستانی بودن دور کرده اید و به سوی مقاله سوق داده اید. در داستان نمی خواهیم چیزی را تشریح کنیم می خواهیم تصویر کنیم.
نقد داستان«بالاترین قدر»اثر خانم عزت مزروعی
توسلی: جمله ی «برای ائمه مایه بگذارند» قضاوت نویسنده است. بعد از سخن رانی... انگار جمله ناقص است.
سیدی: راوی نگذاشته بود شخصیت ها حرف بزنند و عمل کنند . خیلی حرف زده بود. جذابیت خاصی برایم نداشت. پایانش قابل حدس بود.
عسکری نیا:موضوع شب قدر جالب بود. ربط شب قدر با مادر جالب بود. دیالوگ های مادررا همیشه خوب می نویسید. اما دیالوگ های دختر غیر طبیعی و آمرانه است. ائمه احتیاجی به مایه گذاشتن ندارند. سرنوشت اکرم چه می شود؟ پااین کاملا قابل پیش بینی است. توکل شخصیت بالا بود. اما این توکل خوب پردااخت نشده بود. صحنه ی کمک به وضو گرفتن را نشان می دادید جالب بود.
جعفری: ساده بود. دیلوگ «مادر...مادرجان...» نامفهوم بود. برای اعمال شب قدر سخن رانی آورده اید! غسل را آخر انجام داد و بعد هم خوابش برد! مردم رفته اند دل و روحشان را... اشاره مستقیم است. بعد هم مگر فقط در محل شلوغ می توان دل و روح را صفا داد؟ از خود داستان فهمیده می شود که این کار بالا ترین قدر است نیازی به اوردن این اسم نیست.
نورانی: کل داستان یکدست بود. نقطه ی پررنگی نداشت. لحظه ی قرع کشی یا نیمه شب می توانست پررنگ باشد. بعضی چیزها را صریح نگویید بگذارید خواننده خودش بفهمد. این که نیت کند برای فلان چیز، خلوصش زیر سوال می رود. این که خانواده مذهبی اند اما این قدر بی تفاوت جا نمی افتد. مکتب برای همه شناخته شده نیست. من لیاقت دارم را حذف کنید.
عظیمی: تیپ های سیاه و سیفید داستان های قبلی باز هم تکرار شده. وجود لحن نیشدار راوی به این تفکر صفر و صدی کمک کرده. عنوان خیلی شعاری و آموزشی است. نسبت به بقیه داستان هایتان به لحاظ نثر و ساختار نگارشی خیلی بهتر بود. آدم ها ی داستان های شما عمق ندارند. انگار نویسنده آنها را از بیرون نگاه و توصیف می کند نه از درونشان و همان نگاه بیرونی هم شتابزد و توام با قضاوتی سریع است.
فدائیان: راهیان نور چیز با ارزشی است اما چون شب قدر بود باید چیز بزرگتری می خواست. اگر اول غسل می کرد بهتر بود.
خانم حسینی: روند صعودی خودتان را دارید. سعی کنید بیشتر از این بنویسید. خیلی تاکید بر خلاصه گویی دارید. این مجال فضا سازی و شخصیت پردازی را از شما می گیرد. مشکل گذر زمان را با زدن فصل حل کنید. اگر هدف شما انتقال یک مفهوم دینی است این داستان هم میتواند کارکرد دینی دااشته باشد هم غیر دینی. دینی اش این که نتیجه عمل خیرش را می گیرد و ضددینی اش این که زود نتیجه می گیرد. درحالی که در دین چنین تضمینی وجود ندارد. در داستان این که چقدر به هر تکه بپردازیم باید تناسبی داشته باشد که در داستان شما نیست. این در واقع حکم یک طرح را دارد که می تواند بیشتر پرداخت شود. دیالوگ«من لایق تمیز بودن جسم...» کتابی است و به شخصیت نمیخورد.
...سعی كردم كه خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شكر بر این تصمیم وفادار ماندهام. البته آنچه كه انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است- همه هنرها اینچنیناند كسی هم كه فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست- اما اگر انسان خود را در خدا فانی كند آنگاه این خداست كه در آثار ما جلوهگر میشود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعیام بر این بوده است...
شهید سید مرتضی آوینی
بسم الله الرحمن الرحیم
نقد داستان " درد پنجم " اثر امیر حسین چهلتن
28/7/90
حاضران: خانم ها عسکری نیا، صدیقی، فدائیان، صادق زاده، صفری، براتی، مزروعی، انوری، هاشمی، توسلی، جعفری، نورانی، رستمی و عظیمی
برنامه های جنبی: نوشتن سیال ذهن
کنفرانس: با موضوع زندگی و آثار امیر حسین چهلتن توسط خانم عسکری نیا
برآیند نظرات:
داستان به لحاظ محتوی حرف خاصی نداشت. به لحاظ سبک هم نو آوری خاصی نداشت. از مونو لوگ به خوی استفاعده کرده است. تناسب دیالوگ با شخصیت نکته ی بارز داستان است. این که در انتها نتوانست مراسم را برگزار کند اما با این حال باز هم به دروغگویی اش ادامه می داد نکته مهمی بود. زبان روانی داشت. نویسنده مرد است اما به خوبی از عهده ی ترسیم نگاه یک زن برامده است.
نقد داستان " ناظر" اثر خانم معصومه عسگری نیا
برآیند نظرات:
استفاده از یک غزل کامل در انتهای داستان مناسب نیست. برخی توصیفات شاعرانه نامناسب به کار آسیب زده. دیالوگ های برادر مقاله وار است. رابطه به استاد و شاگرد می خورد نه به خواهر و برادر. در داستان نظریه اورده اید در حالی که داستان جای نظریه پردازی نیست بلکه باید آدمی را نشان بدهید که دارد با آن نظریه زندگی می کند. داستان عشق خوب جا نیفتاده است. به طور کلی از خواندن آن لذت بردیم. حس داستان قوی است. و از کارهای قبلی شما بهتر بود.
ند بلاک در جایی از مقالۀ «مشکلات کارکردگرایی» که ترجمۀ آن در سومین جلد از چهار جلد مسئله ذهن و بدن منتشر خواهد شد، میگوید: «ممکن است حالات ذهنیای وجود داشته باشند که برخی اشخاص میتوانند آنها را داشته باشند، اما بقیه نمیتوانند. برخی از ما میتوانیم دچار جهانرنجوری شویم، درحالیکه شاید بقیه نتوانند.» جهانرنجوری را معادل واژۀ آلمانی weltschmerz (به معنای اندوه جهان یا رنج جهان) قرار دادم. این واژه را نخستین بار نویسندۀ آلمانی ژان پل (قرن هجدهم) ابداع کرد: جهانرنجوری احساسی است که به شخص دست میدهد هنگامی که درمییابد که واقعیت فیزیکی جهان، نمیتواند خواستههای ذهن را برآورده کند؛ یعنی محدودیت جهان را در برابر خواستههای نامحدود ذهن درک میکند. این جهانبینی بدبینانه در میان بسیاری از نویسندگان رمانتیک آن دوره شایع بود. گاهی هم از این واژه برای اشاره به اندوهی که هنگام اندیشیدن دربارۀ شرور جهان به انسان دست میدهد، استفاده میشود.
امروزه این واژه به معنای اندوهی است که به شخص دست میدهد آن هنگام که درمییابد ضعفهای او حاصل شرایط جبری جهان (شرایط فیزیکی و اجتماعی) هستند و او در مورد آنها هیچ کاری نمیتواند بکند. جهانرنجوری به این معنا منجر به افسردگی، وادادگی و واقعیتگریزی میشود. از آنجا که ابتلا به جهانرنجوری مستلزم داشتن مفاهیم و تصورات پیشرفتهای دربارۀ خود و جهان است، به قول ند بلاک، این بیماری مخصوص دستۀ خاصی از انسانهاست و همۀ انسانها نمیتوانند آن را داشته باشند.
وبلاگ فلسفه ذهن - یاسر پوراسماعیل